تبليغاتX
کم کم هم زیاد است
داستان های مینیمال

محمد رسول الله

گروه كارگرداني بعد از چند روز تحقيق توي شهر و پس از ساعت ها پرس و جو به خانه من آمده بودند . گفته بودند از شما توقع داريم كه در اين فيلم با ما همكاري كنيد . مي گفتند فيلمشان در مورد زندگي پيامبر است و اسم فيلم نيز محمد رسول الله است . مي گفتند فيلم پرهزينه اي است و بعد از ساختنش شهرت جهاني پيدا خواهد كرد و تمام مسلمانان دنيا آن را خواهند ديد . مي گفتند همه شهر از ارادت شما  به پيامبر آگاه هستند . مي گفتند آن دنيا جلوي پيامبر شرمسار نخواهم شد . مي گفتند تمام صحنه هاي فيلم بايد طبيعي ساخته شود  تا روي مخاطب تاثير خودش را بگذارد ، خصوصن اين صحنه را بايد جوري بسازيم كه به خوبي ، جاهليت اعراب قبل از پيامبر را نشان بدهد. بعد كلي اطمينان و تضمين دادند كه هيچ اتفاقي نخواهد افتاد و مشكل فقط كمي خاك و ماسه است كه با شستشوي مختصري برطرف مي شود .

درخواست آن ها كاملن عادي و اطمينان بخش بود اما تصميم گيري سخت و دشوار بود . ساعت ها با خودم و بعد از آن با زنم كلنجار رفتم تا بين شادي پيامبر و نگراني ام كدام را انتخاب كنم . بالاخره تصميمم را گرفتم و قبول كردم براي صحنه اي از عصر جاهليت كه نوزاد دختري را زنده به گور مي كنند دختر يك ماهه ام را به آن ها بدهم .       خلیل رشنوی

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

  بزار باشه، هنوز زود

 

- چرا نمی ری

 

کجا!

 

- انتهای کوچه

 

می ترسم از صدا از سایه شاخه ها

 

- چند  وقته

 

نمی دونم، نمی خوام بدونم

 

- دچارش شدی

 

 دچار، چه فرق می کنه

 

- می خوای نی بزنم

 

نه، راه برو مثل اون .می تونی

 

- موهات خاکی شدن بزار  پنجره رو ببندم

 

باشه، ولی این رو نبر

 

میاد نمیاد میاد نمیاد م......

 

 

 شهربانوموسی علی 

 

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

برنامه هاي نخستين جشنواره اس . ام . اسي داستان اعلام شد.

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

همراه باریکه ی آب وارد می شوم. جای پنجه های سگ روی گل ها یخ زده است.  صد ای عبور ما شینها از این پایین در گو شم می پیچید و ستو ن فقراتم که دیوارهای کثیف را گرم می کند. رو به رویم روی زمین پوکه های سیگار زیادی است که همه در یک خط تمام شده اند انگار آن شخص این کار را با لذ ت و دقت انجام می داده و روی دیوار نوشته شده است؛ گورستان سیگارهای مرده، حالا بخند!. لبخند می زنم و با پاشنه پایم زمین را می کنم. صدای ترانه ای آشنا می آید از آن سمت و کم کم وارد می شود. نگاهی نیست که در من وحشت بیندازد. به دیوار سیمانی تکیه می دهد. نشانه های حیاتم را قوی تر می کنم تا حسش را پر کند ولی او به بسته سیگار دستش فکر می کند نخ قرمزش را می کشد و با فندک در دار بازی می کند. سرفه می زنم تا صدایم بیشتر از آن فندک قدیمی باشد نه! انگار او مرا نمی بیند یک انکار حرفه ای؛ آهسته نزدیکش می شوم و با کمترین فاصله، کنارش می نشینم. حالا دیگر تکان خوردنش شانه های مرا حرکت می دهد. زیر موهای دستش یک دایره کوچک سوختگی درست شبیه یکی خودم پنهان شده است. سیگاری بر می دارد خوب براندازش می کند و بعد روشنش می کند.  بدون هیچ مقاومتی سیگار  را از لای انگشتش بر می دارم؛ سرم را می چسبانم به دیوار و یک پک عمیق وآنوقت خارج کردن دود از حفره های بینی ام. او مرا نگاه می کند و لبخند می زند. سیگاری دیگر از داخل بسته بر می دارد؛ کنج لبش می گذارد. به صورتم نزدیک می شود و با پک من، روشنش می کند. او هم مانند من حفره های بینی اش را بیدار می کند. سرم را روی شانه اش می گذارم و با حسی مشترک دودها را به فراموشی می سپاریم. دیگر چیزی از قسمت توتون دارش باقی نمانده، دست مرا می گیرد و در چشمانم خیره می شود؛ ته سیگار را روی دستم می گذارد و آهسته خاموشش می کند من با چشمانم می خندم. او هم قهقهه می زند و مانند کسی که یک فرد طاعونی را دیده باشد؛ شانه های مرا تنها می گذارد و صداها در وجودم کم رنگتر می شود.

شهربانو  موسی علی

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

قاب عکس سیاه روی دیوار
درون خانه می آیم . موهایم را زیر روسری پنهان می کنم . بوی عطر خاصی می آید . برایم تازگی دارد . روژ لب هایم را پاک می کنم . حواسم سر جایش نبوده است . حلقه را در می آورم . درون انگشت قلبی ام می کنم. پسرم زیر چشمی نگاهم می کند . [ کمی عجیب ] به طرف گلدانها می روم و آرام با دستهایم برگهایش را مالش می دهم و برگهای زرد شده را آرام با نوازش می چینم . کمی برگها را روی صورتم می کشم . خنده ام می گیرد ، ساقه ی گل را می گیرم .
چی شد مامان ؟
سرم را برمی گردانم . حواسم سر جایش نیست . آب می دهم . دستی روی سینه هایم می کشم ، و نفسی بیرون می دهم . بلند می شوم . به طرف آشپزخانه می روم . یکی یکی ظرفها را می شویم .
استکان چینی ! نسکافه ! تازگی ها هم نسکافه میخوری؟
حالتش تغییر می کند.دیگر نگاهم نمی کند. بوی عطر زنانه می آید.
نه!. دو استکان چینی .
استکان را بر می دارم . بو را حس می کنم. نگاهش می کنم. [ کمی عجیب] هنوز حرفی نزده ام ، به قاب عکس روی دیوارقسم می خورد، که دو استکان را خودش نوشیده است.
+ به امضاء  محمدی میثم; | 

سياه ، سفيد

 

همديگر را كه ديدند ، هوا تاريك بود . درون كافي شاپ نشستند و به هم خيره شدند .                           دختر انگشترش را درون انگشت قلبيش كرد و لبخند زد : تمام ، بله است ؟

پسر مي خواست بگويد نه ولي نگفت . عكس دختر را روي ميز گذاشت و گفت: شما مثل عكستان نيستيد .

 

 

 

با تشکر از دوستان خوزستانیم که وبلاگم را.......

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

این وبلاگ توسط هگران خوزستان هگ شد

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

پارتی

تنها آن دو نفر در سالن نشسته بودند.موهایش را از روی صورتش برداشت.انگشتهایش را درون انگشتهایش کرد.شروع به رقصیدن کردند و دور هم چرخیدند.اولی دستش را رها کرد.

با دو لیوان عرق برگشت٬ ولی دومی را ندید.به سراغ سومی رفت٬مردی خشن که زخمهای رو صورتش جا خوش کرده بود. نشانه های دومی را داد. سومی نگاهش را به چهارمی برد. جوانی خوش تیپ که شراب مینوشید گفت: آمد یک گیلاس شراب از من گرفت.

از دهان اولی پرید: خوب٬کجاست؟

چهارمی گفت: پیش آن آقا.

اولی گفت: کدام؟

چهارمی اشاره ی به سومی کرد.

اولی گفت: آها!

چهارمی گفت: چطور مگر؟

اولی سرش را پایین بالا برد. لبخند از روی لبش پرید. روبروی سومی ایستاد.

سومی خندید: پیداش نکردی٬ مهم نیس یکی دیگه.

اولی میخواست بگویید: بله٬ ولی نگفت.

سومی میخندید٬ و سیگارش را دود میکرد.

اولی با نگاه او را دنبال میکرد٬ و آخرین قطره ی عرقش را روی زمین ریخت٬ و تلو تلو خوران از سالن خارج شد.

درون پارک آن طرف سالن٬ در هوایی بارانی شب٬ چهارمی را میدید٬ که دومی را درد آغوش گرفته است

 

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

جیمز تیت
مترجم: اسدالله امرایی

جیمز تیت‌ (James Tate)، نویسنده‌ی امریکایی در سال 1943 در کانزاس سیتی درایالت میسوری به دنیا آمد. ده‌ها کتاب شعر و داستان کوتاه دارد. این داستان را هوشنگ گلشیری بسیار دوست داشت. به یاد او در وبلاگ می‌گذارم. در جایی هم گفته‌ام که همدلی را از همزبانی خوش تر می‌داشت. یادش بیدار و سبز.
 (با تشکر از اقایی باقری که این داستان را برایم فرستاد)

زیتا بعد از آن که شوهرش مرد، تصمیم گرفت پوست صورتش را بردارد. آرزویی که همه‌ي عمر حسرتش را داشت. وسط عمل فشار خونش کاهش یافت و مجبور شدند عمل را متوقف کنند. وقتی سعی کرد در آن سفر اندوهبار به خانه کمربند ایمنی‌اش را ببندد، شانه‌اش را از دست داد. او را که به بیمارستان رساندند، متوجه شدند که سرطان تمام بازوی او را گرفته و به همه جا ریشه دوانده است. بعد پرتودرمانی شروع شد.حالا زیتا توی آرایشگاه می‌نشیند، موی سرش ریخته و گریه می‌کند و گریه می‌کند.
مادرم این حرف‌ها را پشت تلفن می‌گوید. می‌گویم: مادر زیتا کیه؟
مادرم می‌گوید: زیتا منم. تمام زندگی‌ام زیتا بوده‌ام، تاس و گریان. آن وقت تو که پسرم هستی و باید مرا بهتر از هرکسی بشناسی، خیال می‌کنی من فقط مادرت هستم.
گریه می‌کنم و می‌گویم: مادر من در حال مرگ هستم

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

 

هیچکدام نمی دانستند که چگونه باهم آشنا شدند.

 

دستان هم را گرفتند و آرام در چشمان هم غرق شدند.

 

لحظاتی بعد فریاد کسی پرنده های ساحلی را پرواز داد.                                                                      

                                      

                                                                   شهربانو موسی علی

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

(از ترس همسرم کتاب های عاشقانه را در قفسه سینه ام می گذارم)درhttp://www.korhani10kalimator.blogfa.com

- مینیمال یعنی چه

- ویژگی مینیمال چیست؟

- خصوصیات مینیمال چیست؟

- ایا مینیمال در ادبیات جای دارد؟

- منظور در داستان میباشد.

 وهر چه در مورد مینیمال میدانید میتوانید بگویید.

- در ضمن نظرات شما در پست بعدی قرار می گیرد.

نخستين جشنواره سراسري

(داستان کوتاهِ کوتاه) به وبلاگ زیر مراجعه نمایید

 http://www.isfmosharekat.blogfa.com/

 

 

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

دو نقطه

بعد از هفت سال...؟

میگوییم که بار اول دروغ گفتم.

و تو میگویی ناراحت نباش،

که حرف اول من هم دروغ بود.

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

 
شاخه گل قرمز
 
ببين مقصر خودتي، چقدر مي گفتم بيا با هم باشيم، نرو ، اما تو دم از رفتن مي زدي و رفتي؛
 حالا ببين منو تنها گذاشتي تا مجبور بشم هر روز با يه شاخه گل قرمز كه دوس داري سر خاكت بيام.
+ به امضاء  محمدی میثم; | 

يك نفر مثل او

-ماماني اون عروسكو ميخوام، اوني كه نگاه نمي‌كنه بهم.
- كدومش رو مامان؟
- اوني كه كنار آقاست .
- ببخشيد آقا اون عروسكو ...
- مامان همينو مي‌خوام، مي‌ذارم بالاي تختم كه هميشه ببينمش.   

 

-مامان من چراغ خواب صورتي رو ميخوام. آخه مريم چراغ خوابش صورتيه. اون كه اون گوشه است.
 -آقا ببخشيداون چراغ خواب صورتي رو، اگه مي‌شه.
- مامان چراغ خواب مريم اين‌جاش هم لامپ داره. اما همين خوبه. مامان مي‌ذارم كنار تختم كه وقتي قصه مي‌خونم روشنش كنم .
 

- مادر بيا بريم مانتو بخريم؛ آخه مانتوم قديمي شده .
- مادر من پاهام درد مي‌كنه، خودت برو. اصلا با دوستت برو.
- مادر دوستام اينجا نيستند.
- مادر من نمي‌تونم خودت برو.
- ببخشيد آقا، مانتو مشكي كه اون گوشه‌ست ... مرسي همين رو مي‌برم.

 

- مادرخيلي قشنگ دوختي مثل عروسا شدم، نه مادر؟
- مادر تو ديگه بزرگ شدي. فردا هم برات خواستگار مي‌آد .
- مادر چه‌قدر بگم مي‌خوام درسمو ادامه بدم ...
 در اتاق باز شد سرش را برگرداند، «اميد جون تويي پسرم؟»
- چيه مامان ؟
دست‌هايش لباس عروسيش را نوازش مي‌كرد.
- مامان فكراتو كردي حالا برام مي‌خري؟


+ به امضاء  محمدی میثم; | 

                                         تقدیم به دوستان در بافت وانجمن کرمان

طلاق

 

حرف هايش را كه گفت، نوشت : "انگار خدايي نيست"

نوشتم :"هست"

نقطه چيني با علامت تعجب برايم گذاشت.

نوشتم :"زندگيمان"

برايم آمد : "مهم است؟"

نوشتم : "آري"

آمد: "تمام شد."

نوشتم: " به همان خدايي كه مي گويي"

صورتك خنده را برايم فرستاد.

نوشتم : "دخترمان؟"

چند لحظه چيزي نيامد؛ تكرار كردم : "پس دخترمان."

آمد: "دادگاه"

نوشتم :" گناه دارد خدا قهرش مي آيد"

علامت تعجب برايم گذاشت.

نوشتم : "جان مريم"

آمد: نه ، نه.

نوشتم:" تمام ِتمام؟"

صورتك باي را فرستاد.

نوشتم :"به همين سادگي؟"

آمد :"خدا حافظ شما"

نوشتم :"يعني چه؟"

ديگر چيزي نيامد.

 

 

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

پدر

نگاه ها به سویم می دویدند. مادرم که یادم داد بود، سرم را در خیابان پایین بیاندازم، به جلو هدایتم کرد.

روبرویش ایستادم. از نوک پاهایم تا سرم را برانداز کرد.سرم را پایین آوردم."سلام،من مریم هستم آقا "

اشک درون چشمانش سرازیر شد.

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

 

آغاز

 
تلفن دوباره زنگ زد. چشم هايش را بست و آهي كشيد.
بخشي از وجودش مي خواست به خيالات هرزه ي او تن در دهد . حلقه ي طلا را در انگشت چرخاند و به ساعت نگاه كرد. باب تا ساعت يازده به خانه نمي آمد. آهسته گوشي را برداشت گفت:" فقط يك بار. تكرار هم نمي شود."
ديويد دو وس
+ به امضاء  محمدی میثم; | 

www.minimal-story2.blogfa.com 

وبلاگ دیگرم با داستانی به روز شد.

طلاق

حرف هایش را که گفت.

 نوشت: انگار خدایی نیست.

نوشتم: هست.

نقطه چینی با علامت تعجب برایم فرستاد.

خسته شدم. صورتک بای را  فرستادم.

برایم آمد. خدا. حافظ شما.

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

دوست

بیست و هشتمین کپی از شناسنامه خود را برداشت . مثل همیشه نام و نام خانوادگی را لاک گرفت و مشخصات جدیدی نوشت . گفت این بیست و هشتمین دوستی است که دارم .

دکتر بهنام نورایی

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

 
زن مرموز
جولي بعد از چند ساعت كه با جك و جيم و باب در اتاق نشيمن تك و تنها بود بدون اينكه پولي بگيرد يا آبجو بخورد لباسش را پوشيد.هرسه به خودشان مي گفتند: "جولي براي هميشه"
جولي از در خارج شد، زنگ در زده شد، FBI ، فرمانده جولي! همشونو گرفتيم .
+ به امضاء  محمدی میثم; | 

"پل"(به پیونده روزانه" بهانه ۳ "وبلاگ مراجعه کنید)

...مي پرسم : "واقعا دوستم داريد؟"

سرش را پايين و بالا مي برد.

خنده روي لب هايم مي آيد؛ دست هايش را مي گيرم.

مي گويم :" بيايْد تا پل راه بريم"

سرش را پايين و بالا مي برد.

مي گويم :" دنياي كثيفيه ، نميذارن با هم زندگي كنيم"

سرش را پايين و بالا مي برد.

باد از پشت سرمان مي وزد ؛ برگ ها پرواز مي كنند.

مي گويم :" مي خوام برم ، دستم رو رها كنيد"

سرش را بالا و پايين مي برد.

مي پرسد :" مي خوايْد بريم اونجا؟"

سرم را پايين و بالا مي برم.

مي پرسد :" مي خوايْد تا آخر با هم باشيم؟"

سرم را پايين و بالا مي برم.

مي گويد :"خوب ، حالا با هم بپريم"

سرم را پايين و بالا مي برم.

 

 

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

انگار دوباره دیوانه شدم!

نامه را که می نویسم،می گذارم بهترین جا برای دیدنش.

با گامهای بلند می روم. صدای کلاغ می آید.لحظه ی مکث می کنم.

نظری به پایین می اندازم.لبخند رضایتم می بارد.بوی زمستان می آید.

(( انگار دوباره دیوانه شدم! )) میان آسمان وزمین می گویم.

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

مينيمال به چه درد مي خورد؟

مرد متاهلي که پا نداشت، به مردي که داشت با خودش به خانه مي برد، گفت:
((مريض است. مراعات کن.))
                                                   رضا ناظم

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

 ابهام

 ... دل:خودش این ساعت رو قبول کرد

عقل:نمیدونم چرا نمیاد.

 دل:نکنه؟

عقل:چی؟

دل:بازم کلاس!؟

عقل:اینم خودش یه حرفیه!؟
+ به امضاء  محمدی میثم; | 

نخستین جشنواره داستان های کوتاه کوتاه (از طریق  sms ) در ایران

به منظور نشر هنر و آثار هنری نخستین جشنواره داستان های کوتاه کوتاه از طریق ارسال آثار توسط پیام کوتاه ( sms ) برگزار می گردد .

این جشنواره که به ابتکار خلیل رشنوی برای اولین بار در ایران آغاز شده است شرایط زیر را برای شرکت کنندگان در نظر گرفته است :

1 – آثاری که فقط از طریق sms فرستاده شوند در مسابقه شرکت داده خواهند شد .

2 – موضوع آثار کاملاً آزاد است .

3 – آثار فقط با فونت فارسی ارسال شوند .

4 – به همراه هر اثر اسم کامل نویسنده و یک شماره تلفن ضروری فرستاده شود .

5 – مهلت ارسال آثار تا پایان سال ۱۳۸۵ می باشد

برای کسب اطلاعات بیشتر به آدرس زیر مراجعه کنید:

www.smsdastan.blogfa.com

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

میشود لطفا تو ساکت بشوی؟

آنگشتم را بالا می برم.می گویم: برای چه؟

نگاهی به آنها می کنم.چشمانی درون آینه می گویند.

میشود لطفا تو ساکت بشوی؟

تو که دیپلم هم نداری.

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

http://mobini.blogfa.com/مبيني مقدس  باران

رنگش زرد شده بود. دقايق آخر عمرش را مي گذراند. اين را خودش هم مي دانست. هوا سرد بود. به آسمان نگاهي انداخت. خدا خدا كرد باران نبارد... بارندگي كه شروع شد چند دقيقه اي بيشتر نگذشته بود كه به زمين افتاد و براي هميشه از درخت چنار جدا شد

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

از://minimalstory.blogfa.com

در صد ثانیه

هر وقت از پل هوایی رد می شد با خودش فکر می کرد ده ثانیه از عمرش رو تلف کرده . روز دهم از زیر پل رد شد . از لحظه تصادف تا تموم کردنش فقط صد ثانیه طول کشید.

 

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

زن

من زن نمی خوام تازه بیست و سه سالمه...

صدای سیلی محکم

بزن پدراصلا مگه زور زن نمی خوام. می خوام با دختر ازدواج کنم.

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

شاخه ای برای مردن

موهایم را زیر رو سری پنهان می کنم . لبه ی مانتو را با دو انگشتم می گیرم که بالا نرود . روی نیمکت ، کنارپیرزن که با کاموا خاکستری رنگش شالی برای نوه ی که ندارد ، می بافت . می نشیینم . به دورو برم نگاه می کنم . ناخنم را می جوم . برگهای شاخه ی درختی که روی شانه ام نشسته است می کنم ، وروی زمین رهایشان می کنم . باد برگهای شاخه را به عقب می برد . از دور او را با لبخندی می بینم که بسویم می آید . نمی دانم که چرا نشسته ام .شاخه کمی دستم را به عقب می کشد . می خواهم بلند شوم که صدای تق شاخه می شنوم.  روبرویش می ایستم . اشاره ی به تاکسی می کند .

حالا می توانستیم با هم راحت باشیم .

دستم را می کشد. گرمای با دلهره ا ی تمام وجودم را می گیرد . شاخه را روی زمین می اندازم .  لبه های مانتوام پرواز می کنند . موه های بیرون زده ام دکنو می روند . سوار بر تاکسی می شویم و پیرزن را می بینم که چشمهایش زوم شده است ، به شاخه ی بی برگی که روی زمین افتاده است .

این داستان در سایت  موجود میباشد.www.dibache.com

+ به امضاء  محمدی میثم; |