تبليغاتX
کم کم هم زیاد است
داستان های مینیمال

قصه ای برای مرد

خودکار را که زمین گذاشت. زن رو به مرد کرد و گفت: داستان تموم شد. می خوای برات بخونم ؟

مرد بشقابی از گیلاس برای زن آورد و گل رز سفیدی به زن داد.

-اره چرا داستانت رو واسم نخونی؟

زن خودش را جمع و جور کرد. گل سفید را روی میز گذاشت و گیلاس دیگری را به دهان گذاشت. دفترش را برداشت. با خودکار قرمزش عنوان داستان را نوشت. قصه ای برای مرد، و شروع کرد به خواندن داستان.

مرد قصه رو به زن قصه کرد و گفت: ازت متشکرم، به خدا لطف کردی جلوی خونوادم...

زن قصه خندید و گفت: این جوری صحبت نکن.

مرد قصه آرام گفت: تو همون هستی که میخواستم.

مرد لیوان آبی خورد و رو به زن کرد: بازم، زن و مرد کردی، داستان.

زن گیلاس دیگری درون دهان گذاشت: دوس نداری نخونم؟

مرد لبخند زد: مگه میشه داستانت رو گوش نکنم؟ بخون.

زن قصه بلند شد روبروی مرد ایستاد و گفت: تو هم همون مرد رویاهام بودی و گل رز قرمزی به او هدیه داد.

مرد از خوشحالی، نگاهی به چشمان زن کرد و گل را بویید.

زن آهسته زیر لب گفت: کافی شاب بریم؟

مرد نگاهی به  دورو برش کرد وگفت: بریم خونه. اونجا بهتره. و زن کنار مرد به طرف آپارتمانشان رفتند.

مرد به چشمان زن خیره شد: قصه ی خودمون رو کردی سوژه ی داستانت؟                      

زن پایش را روی پای دیگرش انداخت: صبر کن،می فهمی.                                              

مرد نگاهی به ساعت کرد: پس زود بخون، باید برم. و زن ادامه ی داستان را خواند.

مرد گل قرمز را درون لیوان آب گذاشت. زن لباسش را در نیاورد. کاغذی از درون کیفش دراورد و نشان مرد داد.

مرد قصه رو به زن کرد و گفت: این چیه؟

زن خندید و گفت: یه کاغذ؟

مرد به طرف آشپزخانه رفت و توت فرنگی قرمزی را برداشت. درون دهان زن گذاشت. نگاهی به کاغذ کرد و گفت: کاغذ آزمایشگاست؟

زن گفت: آره دیگه، می دونی چی نوشته؟

مرد کاغذ را نگاه کرد و گفت: نه، تخصصیه!

زن زبانش را به لبهایش کشید و گفت: توتش شیرین بود.

مرد با تعجب گفت: خوب این کاغذ چی میگه؟

زن کیفش را روی شانه اش انداخت. کلید آپارتمان را روی میز گذاشت و از خانه خارج شد. مرد کاغذ را بار دیگر نگاه کرد و گل قرمز را بویید.

زن نفسی بیرون کشید: داستان تموم شد.

مرد می خواست دست بزند ولی نزد، آرام گفت: عالی بود،اما چرا زن رفت؟

زن گیلاسی  برداشت و نگاهی به ساعت کرد: تو چی فکر میکنی؟

مرد سرش را تکان داد: نمیدونم.

زن لبخند بر روی لبانش آمد: یعنی واقعا نمی دونی چرا رفت؟ و هسته ی گیلاس که درون دهانش بود، روی میز گذاشت.

مرد بلند از خودش پرسید: چرا زن رفت؟

زن دستش را بالا  آورد و نگاهی به چشمان مرد کرد: آخه چون مشکل اون بود.

مرد گفت: یعنی چی؟

زن نگاهی به ساعت کرد: دیگه باید برم، و کیفش را روی شانه اش انداخت.

مرد گفت: کجا؟ و زن از خانه خارج شد.

مرد از خودش پرسید: چرا زن رفت؟ و گل رز سفید را برداشت. هسته ی گیلاس روی میز، را درون دستش لمس کرد و خیره شد به پوسترهای نوزادها که آویزان بود جلویش.

 

میثم محمدی

 

 

 

 

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

هنوز بدون عنوان

 

دور خودش می چرخید. حس خوبی نداشت. درد می کشید. دوست داشت جیغ بکشد.

 محبوبه عاشق انار نبود، محبوبه عاشق انار شده بود. محبوبه انار می خورد. اونمک به انارمی زند.

او را سوار ماشین می کند. دست و پا می زند. آخ می کشد.

محبوبه رو به مردش کرد، تو میدونی چیکار کردی؟ زود بود، واسه چی؟ بابا من هنوز...

محبوبه حرف نزد. گریه کرد. قبول کرد،حالش که بهتر شد. محبوبه عاشق پرتقال هایی بود که مرد به او می داد.

او را روی تخت خواباند. دستهایش ملافه ی تخت را فشار می داد. عرق کرده است. داشت میمرد.

محبوبه حس خوبی داشت. محبوبه عاشق توت فرنگی بود. محبوبه عاشق بچه نبود،

محبوبه حالا عاشق بچه شده بود. دست روی شکمش می کشید. محبوبه می گفت: دیگر وقتش است.

وارد اتاق عمل می شود. دوست  دارد راحت بشود از درد. می گویند تا ده بشمرد. یک، محبوبه عاشق انار نبود. دو، محبوبه عاشق پرتقال شده بود. سه، محبوبه عاشق توت...

  مرد صدای بچه را شنید، مرد بچه را از دوردید، صدای گریه ی بچه ی محبوبه به گوش مرد رسید. مرد روی محبوبه خاک ریخت.

 

 

میثم محمدی

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

من روی لبه دیوار راه می روم و سوت می زنم. این کار را از گربه ای که هر روز روی دیوار می رفت یاد گرفتم ؛ زیاد سخت نبود. من همینطور که راه می روم و سوت می زنم سیگاری هم روشن می کنم. تا دود کنم وسط خلاء اطرافم، روی صورتم. دیروز روی دیوار یک نفر را دیدم مانند همان گربه نگاهم می کرد و به خاکستر سیگارم می خندید این تنها اتفاقی بود که روی دیوار برای من افتاد. من روی لبه دیوار راه می روم ، سوت می زنم ، سیگاری روشن می کنم و منتظر می مانم تا دوباره بیاید و به خاکستر سیگارم بخندد.

 شهربانو موسی علی

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

قشنگ تمام میشود؟

 

وقتی پایش را دراز کرد. زن داشت آخر داستانی از آقایی X برایش می خواند. زن عاشق صدایش بود. و گاهی داستان را به صورت نمایش برای مرد اجرا می کرد. داستان که به پایان رسید. زن بلند شد،دستی به موهای مرد کشید و گفت: باید برم سر کار شب می بینمت. مرد دست زن را گرفت و گفت: تو امشب هم برایم داستان می خوانی؟

زن گفت: از کی؟

مرد گفت: آقایی X

زن گفت: کدامش؟

مرد گفت: نمی دانم

زن گفت: عاشقانهایش؟

مرد گفت: نمی دانم

مرد از رختخواب بلند شد و به سوی هال رفت و دسته ی از کتابهای X را برداشت، فهرستهایش را ورق زد و گفت: انگار همه داستانهایش را برایم خوانده ای؟

زن که درون اتاق روی میز توالت نشسته بود، چیزی نگفت. مرد سراغ کتابخانه رفت، اما کتابی از X پیدا نکرد. زن از آینه مرد را می دید و آرام گفت: کتاب جدیدی بیرون نداده.

مرد روی مبل نشت، سیگاری را آتش زد. گازی به سیب روی میز زد و پنجره اتاق را باز کرد و دختر کنار خیابان را دید زد.

زن گفت: زیباست؟

مرد گفت: بله

زن گفت: تو اول من...

مرد به سویش رفت، دست روی بازوهایش گذاشت و گفت: کیف مشکی که تازه گرفتی؟ به لباست میاد.

زن کیفش را روی شانه اش انداخت و از خانه خارج شد. مرد از پشت پنجره زنش را می دید که از جلوی چشمانش دور می شد. بعد خیره شد به دختر کنار خیابان. دختر نگاهی به مرد کرد و لبخندی زد. مرد سرش را تکان داد و پرده پنجره را پایین کشید و به طرف میز رفت و گازی دیگری به سیب زد. سیگارش به اخر رسید بود، درون زیر سیگاری له کرد که صدای زنگ خانه او را به طرف در برد. همان دختر کنار خیابان بود،آرام گفت: آیا شما داستانهایی از خانم X خوانده اید؟

مرد گفت: کی؟

دختر گفت: همسر آقایی X

مرد در حالی که سرش را تکان می داد، گفت: عاشقانه است؟

دختر سرش را بالا پایین برد و گفت: بعضی هایش، و کتابی از کیف سفید رنگش بیرون آورد و نشان مرد داد.

مرد گفت: شما برایم داستان می خوانید؟

دختر گفت: بله و شاخه گل قرمز را به مرد داد، و روی مبل نشت و کتاب را باز کرد، عاشق قاصدک ها را آورد و شروع به خواندن کرد.

مرد گفت: یک لحظه، سیگار هم که می کشید؟

دختر با لبخند گفت: بله

مرد پاکت سیگار را به سویش دراز کرد و با هم سیگار را روشن کردند. مرد کنارش نشست و دختر شروع به خواندن داستان عاشق قاصدک ها کرد. مرد به چشم های دختر زل زده بود، دختر مثل زنش داستان می خواند، اما گاهی بخشهایی از داستان را با حس تر میخواند. مرد کتاب را از دستان دختر کشید و او را تا میز همراهی کرد و سیبی به او تعارف کرد.

دختر لبخندی زد و گفت: نه سیب نمی خورم. مرد به زور سیب را درون دستانش گذاشت و گفت: ادامه ی داستان را درون رختخواب برایم می خوانی؟

دختر با لبخند دست مرد را گرفت و درون رختخواب ادامه ی داستان را خواند. مرد پلکهایش روی هم می رفت، که دختر گفت: هنوز زود واسه مردن؟

مرد گفت: یعنی چه!؟ 

دختر سرش را تکان داد و گفت: این جوری تمام نمی شود، و لبخند زد. مرد هم لبخندی زد و کنار دختر خوابید، دختر نگاهی به چشمان مرد کرد و ادامه داستان را خواند. مرد پلکهایش روی هم رفت. دختر آخر داستان صدایش را پایین تر آورد و آرام گفت: داستان تمام شد، صورت مرد را بوسید، گازی به سیب زد، و  بقعه ی سیب را بالایی سر مرد گذاشت و از خانه خارج شد. مرد درون رختخواب خوابش برده بود.

زن گفت: چقدر میخوابی؟

مرد از سر جایش بلند شدو دست زن را گرفت و گفت: آخر داستان چه شد؟

زن گفت: کدام داستان؟

مرد گفت: عاشق قاصدک ها

زن خندید و گفت: مگر خوانده ای؟

مرد شانه هایش را بالا انداخت و گفت: نه

زن گفت: پس چه می گویی؟

مرد به سوی هال رفت، پرده پنجره را بالا کشید و دختر را دید که کنار خیابان ایستاده است، داد زد، آخر داستان چه می شود؟

زن گفت: نمی دانم

مرد گفت: قشنگ تمام می شود؟

زن گفت: نمی دانم

مرد به طرف زنش رفت،دست دور گردنش انداخت و گفت: کتابش رو داری؟

زن گفت: نویسنده اش خانم X

مرد گفت: همسر آقایی X

زن گفت: تو از کجا می دانی؟

مرد چیزی نگفت، دست زنش راگرفت، درون رختخواب خوابیدند و از زنش خواست دو صفحه آخر عاشق قاصدک ها رابرایش بخواند.

زن گفت: چرا دو صفحه آخرش؟

مرد چیزی نگفت و زن دو صفحه آخر خواند.

مرد گفت: زود واسه مردن؟

زن گفت: یعنی چه؟

مرد گفت: من...

زن گفت: تو چی؟ مرد چیزی نگفت و در اتاق را بست.

زن گفت: چی شده؟مرد چیزی نگفت

زن گفت: چکار می کنی؟

مرد گفت: حالا موقع اش.صدای جیغ زن ساختمان را فرا گرفت و مرد گفت: من عاشق قاصدک هام.

 

 

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

خورشیدی دیگر

 صحنه های متحرک سیاه و سپید از روبرویم می گذشتند و من بی صدا ساکن مانده بودم . خشکم زده بود .

یوسف ! هنوز هم باورم نمی شود که خودت باشی .خیال می کنم  تمام آن فیلم را خواب دیده ام و تو یکی از همین بازیگران رهگذر در فیلم های مستند بوده ای که از یادم خواهی رفت .

برایت خواهم گفت چرا دلم می خواهد بروم در چاهی و برای تنهایی خودم فریاد بزنم . می دانم که فقط تو درک می کنی. می خواهم برایت بگویم که چقدر شروعش سخت بود . سخت تر از انتظار آمدنت . این را فردای روزی که همه چیز تمام شده بود فهمیدم.ولی چاره ای نبود .

 یوسف ! آن روز را که خرید آینه و  شمعدان رفتیم یادت هست ؟ روسری ام سپید بود.  گفتی : تارتو کوک می کنی برام ؟ زود فهمیدم و چادرم را کشیدم جلو . بی اختیار  تاری روی پیشانی ام ریخته بود. گفتن تو با مادرم فرق داشت. تو که می گفتی با اشتیاق به حرفت گوش می دادم . از این جور حرف زدنت که فقط خودم می فهمیدم لذت می بردم .

مدلی که من پسندیدم جدید بود . گفتم : " خیلی خوشگله ، هیچ جا این مدلو ندیدیم . نه؟"

آینه را که چرخ دادم ، عکس هر دومان افتاد. تو خندیدی و سرت را تکان دادی ولی نه به معنای تائید . گفتم : " یعنی چی ، قشنگ نیست ؟ به نظر من  که خیلی تکه "

گفتی : "  هیچ چیزی تو این دنیا تک نیست جز  . . ." و بالا را نگاه کردی .

همه آن سالها به امید همانی که آن بالا  نشانم دادی صبر کردم ولی خبری نشد.

لباس عروسم همان بعد از ظهر آماده بود .مادرم گفته بود آرزو دارد خودش لباسم را بدوزد. گفتم تا روز عروسی نشانت نمی دهم .قرار بود یک مهمانی ساده باشد .ذوق داشتم یک دفعه ببینی . هیچ وقت ندیدی . حالا اگر بخواهی هم  دیگر نمی توانی .

گفتی فقط  یک ماه صبر کنم. زود بر می گردی.گفتم : مهمانها را دعوت کرده ایم  . چشم هم گذاشتی و امیدوارانه لبخند زدی . آب پشت سرت پاشیدم . مادرم گفت :"  گریه نکن دختر ، پشت سر مسافر شگون نداره ." . اشکهایم پشت مژه ها حبس شد . نگذاشتم بریزند .  هفته ها به آخر رسید . ماهها گذشت .لباسم سالها  در انتظار ماند تا در تنم بنشیند . روی چوب رختی خشکید . چروک شد. ولی نگین هایش  با هر نگاهم  همچنان برق می زد  و مرا بیشتر امید می داد که  تو بر می گردی .

پلاک خونیت  را آوردند .همه احتمال می دادند شب عملیات روی مین رفته ای و پودر شدی. باور نمی کردم . نگذاشتم برایت مراسم بگیرند. اینکه از جزیره مجنون پیدا شده بود بیشتر بی تابم می کرد .

 این حس را چطور به بقیه می گفتم که ایمان داشتم تو هنوز زنده ای؟  با چه زبانی یوسف !

هیچ اسمی به نام تو در لیست اسرای صلیب سرخ نبود. بارها گشته بودند و من بارها پرسیده بودم .

صدای مادر مثل یک نوار ضبط شده دائم برای گوشم تکرار می شد : " بسه دیگه. این همه سال گذشت دختر . تا کی می خوای صبر کنی؟ یا به خاله جان می گفت :"  همه فکر و ذکرش  شده برگشتن یوسف ، هیچ به فکر آینده اش نیست ."

 و خاله جان  با صدای لرزانش می گفت : " تا آخر عمر می خوای همینجور تک و تنها بمونی و غمبرک بزنی ؟ همون من و مامانت موندیم بسه."

ای کاش می توانستم مثل تو از همه جا بی خبر باشم . چشم هایم را ببندم و  ندانم  چه کسی مرا  نگاه می کند . یا شاید هم خیال می کنی من هم مثل بقیه در آن شهر سوخته ام که به دنبالم نگشته ای تا به حال .

همه سالهای نبودنت در تصورم بودی. همه جا با تو بودم ، با تو  حرف می زدم ، می خوابیدم و  زندگی می کردم اما  به هیئت حمید و می دانستم  گناه می کنم . نان سفره اش را می خوردم ولی دلم پیش تو بود . گناهش به گردن مامان و خاله جان که به اصرار آنها برای بار دوم بله گفتم ولی به شرط هیچ مراسمی . عکس تمام دختران دم بخت . فقط رفتیم مشهد و برگشتیم در خانه ای که اجاره کرده بودیم .

خودم از حمید خواستم چند تا از فیلم هایش را ببینم برای نوشتن داستان .تعجب کرد. هیچ وقت فیلم هایش را نمی بینم .مستند جبهه و جنگ می سازد. فیلم های خاکستری جبهه راه گلویم رامی بندد.یاد غروبهای دلگیر پائیز می افتم که کلاغ ها  با صدایی محزون دور درختان بی برگ می چرخند و تاریکی بی خبر از راه می رسد . ولی آن فیلم را بارها دیده ام .

می گویم : " اسمشو نشنیدی ؟

چشمهایش را ریز می کند و ابروها در هم و در ذهنش  شروع می کند به چرخیدن.

تبلیغشو  جایی ندیدی ؟

. . . .

 چایزه ادبی یوسف ؟

 . . . . و یوسف که می گویم بند دلم پاره می شود .سالهاست این اسم را بر زبان نیاورده ام. سالهاست صدایت نکرده ام .

 - چی شده می خوای داستان جنگ بنویسی ؟

می گویم : همین جوری .

 می داند که تا به حال دستم به نوشتن از جنگ نرفته و نمی داند این  بار نام توست که  قلمم را  واداشته به نوشتن . یوسف !

یادت هست که چطور داستان می نوشتم. می رفتم در نخ شخصیتها و آنقدر غرق داستان زندگیشان می شدم که در خواب و خیالم هم رهایشان  نمی کردم .

نوشتن از جنگ مرا یاد روزهایی می اندازد که هر که را می شناختم در آن شهر سوخته ، شهید شد. فقط من ماندم و مادرم که آمدیم تهران . خانه خاله جان.

می دانم جایزه را برده ام.دیدنت برایم کافی بود.

نمی دانی چند بار فیلم را عقب برده ام و صحنه ها را به آهستگی دیده ام . حمید به شک افتاده.

می پرسد : برام جالبه ، تو چرا اینقدر اون فیلمو نگاه می کنی؟

جوابش را نمی دهم . باز می پرسد : اون فیلم آزاده ها رو میگما .

. . .  .

هنوز هم باورم نمی شود که خودت باشی.شاید اگر آن عینک سیاه روی چشمت نبود و می توانستی مستقیم به دوربین نگاه کنی این قدر به شک  نمی افتادم .

می گویم : اسمش یادت نیست؟

می گوید :کی؟

همین نفر آخر و میگم .

می گوید راستی چرا همیشه تصویر را روی این نفر آخر نگه می داری و حرف نمی زنی ؟

 

اگر می دانست با کسی که تمام زندگی ام بود ،حرف زده دیگر چیزی نمی پرسید و شاید آرام و بی صدا برای همیشه از زندگیم می رفت .

می گویم حالا یادت نیست ؟

نپرسیدم ولی . . . به نظرم سعید صداش می زدند . سعید زمانی . شایدم وحید. . .یا امید . نمی دونم . چطور مگه؟

دلم می خواهد سرش داد بزنم اسمش اینها نیست .او یوسف من است. ولی چطور بگویم. شاید وقتش رسیده حقیقتها را بداند.

نوار فیلم های حمید خیلی زیادند. اگر روی هم بچینی شاید قدر آن تک اتاقی بشود که قرار بود بشود خانه من و تو و با هم برویم زیر سقفش . چطور ممکن است بین آن همه فیلم ، چشم من به تو بیفتد؟

تو وسط اتوبوس نشسته ای وآخرین نفری هستی که در فیلم حرف می زنی .

می گویی هرچند دیگر کسانی را که دوست دارم  نمی بینم ولی به خاطر خودشان آنها را بخشیده ام . لبخند می زنی و دوربین در بین جماعت خوشحال ، پیرزنی را نشان می دهد که گلهای گلایول در دستش همگام با اتوبوس آزاده ها  می آید . چروکهای دور چشمش یک اندازه اند . انگار کسی با حوصله آنها را هاشور زده باشد.

خوش به حالت  یوسف ، که چشمت را به روی تمام دنیا بسته ای .مطمئنم اگر مرا ببینی  دیگر نمی شناسی . تمام شور و حال لیلای تو پشت خطوط نزدیک به هم صورتش پنهان شده . خطوطی به اندازه تمام  سالهای نبودنت .

 

 هوا گرگ و میش صبحدم بود . پیکرت دور پرچم سه رنگ ، دست به دست پیش می رفت.ناگاه تو را میان جمعیت دیدم . اطرافت هاله سپیدی به روشنی می درخشید و  خبری از آن عینک سیاه به چشمانت نبود . زیر جنازه ات را گرفته بودی و خودت را تشییع می کردی. تا چشمت به من افتاد با لبخند از جمعیت جدا شدی و  به سمتم آمدی و  اشاره کردی به دوردستهایی که جمعیت  تابوت را آنجا می برد و گفتی : ببین لیلا ، داستان من آنجا تمام می شود اما این تازه آغاز داستانهای توست . این همان امانت و دینی است که باید ادا کنی و  مهم نیست کسی داستانهایت را باور کند یا نه . تو فقط  صادق باش و بنویس . از مردانی که بودند.مردانی که در میان مردم پراکنده اند و مردانی که خواهند آمد.خواستم بگویم چرا . .  . که حمید تکانم داد : چیزی نیست عزیزم  . . . بیدار شو . داری خواب می بینی .

تمام صورتم خیس بود ، بغض  سنگینی همچون قفل راه گلویم را بسته بود. حمید می گفت : چند دقیقه ای بود که فقط داد می زدی : یوسف !

نور چراغ خواب را زدم .حمید برایم آب آورد.کاغذ و قلمم  مثل همیشه کنار تخت آماده بود. برداشتم و شروع کردم به نوشتن  داستان تو  تا خود صبح .

حمید که از خانه  رفت، زنگ زدم به بنیاد.آقایی گوشی را برداشت. همه چیز را برایش گفتم. اول اسمت را در لیست آخرین اسرای آزاد شده پیدا کرد. با کمی مکث پرسید :گفتید یوسف زمان دیگه؟

 قلبم در سینه آرام نمی گرفت و می کوبید. گفتم : بله.لرزش دستم تمامی نداشت. نمی توانستم گوشی تلفن را نگه دارم. حس دوگانه ای داشتم . نمی دانستم خوشحال باشم یا دلگیر. اشکها روی گونه هایم می لغزید . خواستم  خداحافظی کنم که مرد با صدایی آرام تر گفت : یه لحظه  . . . . یه لحظه صبر کنید خانم . اسمت را در لیست دیگری یافته بود. تاریخش را برایم خواند . سه ماه قبل . خوابم تعبیر شد. اشکهایم همانجا ایست کرد.

 

حالا به آسمان نگاه می کنم ، خورشید در حال رفتن است و من دلم عجیب  گرفته. با گلاب ، غبار روی سنگ را می شویم. عطر شیرینی بالا می زند و اسمت همچون خورشیدی دیگر پیدا می شود.    

  سیادت

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

سرباز عاشق شده بود

چشم هایش را بسته اند. هوا سرد است.عرق کرده است. همه جا ساکت است. سعی می کند آه نکشد، آه نمی کشد. به زور پاهایش را می کشد. به یاد او می افتد، به چشمهایش، به لبخندش

زمستان نبود. گنجشک ها آواز می خواندند، از جلوی دژبانی رد شد، باز احترام نظامی برایش گذاشت.  

لبخند زد. اسلحه را به سویش گرفت. <بنگ > <بنگ>

نگاهش کرد، از جلوی چشمانش دور شد.

دستهایش را بسته اند. میخواهد گریه نکند، گریه نمی کند. دندانهایش را فشار می دهد. همه ساکتند.

به یاد او می افتد، به چشمهایش، به لبخندش

زمستان نبود.عرق از پیشانی اش می ریخت، سیاه شده بود. از جلوی دژبانی رد شد،احترام نظامی برایش گذاشت.  لبخند زد. اسلحه را به سویش گرفت. <بنگ > <بنگ>

خنده بسویش آمد، از نگاهش دور شد.

بالا می رود. دمپای اش را در می آورد. میخواهد داد نزند، دادنمی زند. نفس عمیقی می کشد. هوا دارد روشن می شود. چشمهایش را باز نمی کند.به یاد او می افتد، به چشمهایش، به لبخندش

زمستان بود. چند روز پیدایش نبود، حالا پیدایش شده بود. احترام نظامی برایش نگذاشت. نگاهش نکرد.  لبخند نزد. دست چپش را بالا آورد. حلقه را نشانش داد.  اسلحه را به سویش گرفت، فشنگ شلیک شد، خون زیادی روی صورتش بود.

چشمهایش را باز می کند. نفسی بیرون می دهد. میان آسمان و زمین قرار می گیرد. زبری طناب را حس می کند. به زور نفس می کشد. جلوی چشمانش می آید. خون زیادی پخش شده بود. لبخند روی صورتش بود. چشمهایش را بس...

طناب امان او را می گیرد.

 meisam_bahaneh63@yahoo.com

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

محمد رسول الله

گروه كارگرداني بعد از چند روز تحقيق توي شهر و پس از ساعت ها پرس و جو به خانه من آمده بودند . گفته بودند از شما توقع داريم كه در اين فيلم با ما همكاري كنيد . مي گفتند فيلمشان در مورد زندگي پيامبر است و اسم فيلم نيز محمد رسول الله است . مي گفتند فيلم پرهزينه اي است و بعد از ساختنش شهرت جهاني پيدا خواهد كرد و تمام مسلمانان دنيا آن را خواهند ديد . مي گفتند همه شهر از ارادت شما  به پيامبر آگاه هستند . مي گفتند آن دنيا جلوي پيامبر شرمسار نخواهم شد . مي گفتند تمام صحنه هاي فيلم بايد طبيعي ساخته شود  تا روي مخاطب تاثير خودش را بگذارد ، خصوصن اين صحنه را بايد جوري بسازيم كه به خوبي ، جاهليت اعراب قبل از پيامبر را نشان بدهد. بعد كلي اطمينان و تضمين دادند كه هيچ اتفاقي نخواهد افتاد و مشكل فقط كمي خاك و ماسه است كه با شستشوي مختصري برطرف مي شود .

درخواست آن ها كاملن عادي و اطمينان بخش بود اما تصميم گيري سخت و دشوار بود . ساعت ها با خودم و بعد از آن با زنم كلنجار رفتم تا بين شادي پيامبر و نگراني ام كدام را انتخاب كنم . بالاخره تصميمم را گرفتم و قبول كردم براي صحنه اي از عصر جاهليت كه نوزاد دختري را زنده به گور مي كنند دختر يك ماهه ام را به آن ها بدهم .       خلیل رشنوی

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

  بزار باشه، هنوز زود

 

- چرا نمی ری

 

کجا!

 

- انتهای کوچه

 

می ترسم از صدا از سایه شاخه ها

 

- چند  وقته

 

نمی دونم، نمی خوام بدونم

 

- دچارش شدی

 

 دچار، چه فرق می کنه

 

- می خوای نی بزنم

 

نه، راه برو مثل اون .می تونی

 

- موهات خاکی شدن بزار  پنجره رو ببندم

 

باشه، ولی این رو نبر

 

میاد نمیاد میاد نمیاد م......

 

 

 شهربانوموسی علی 

 

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

برنامه هاي نخستين جشنواره اس . ام . اسي داستان اعلام شد.

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

همراه باریکه ی آب وارد می شوم. جای پنجه های سگ روی گل ها یخ زده است.  صد ای عبور ما شینها از این پایین در گو شم می پیچید و ستو ن فقراتم که دیوارهای کثیف را گرم می کند. رو به رویم روی زمین پوکه های سیگار زیادی است که همه در یک خط تمام شده اند انگار آن شخص این کار را با لذ ت و دقت انجام می داده و روی دیوار نوشته شده است؛ گورستان سیگارهای مرده، حالا بخند!. لبخند می زنم و با پاشنه پایم زمین را می کنم. صدای ترانه ای آشنا می آید از آن سمت و کم کم وارد می شود. نگاهی نیست که در من وحشت بیندازد. به دیوار سیمانی تکیه می دهد. نشانه های حیاتم را قوی تر می کنم تا حسش را پر کند ولی او به بسته سیگار دستش فکر می کند نخ قرمزش را می کشد و با فندک در دار بازی می کند. سرفه می زنم تا صدایم بیشتر از آن فندک قدیمی باشد نه! انگار او مرا نمی بیند یک انکار حرفه ای؛ آهسته نزدیکش می شوم و با کمترین فاصله، کنارش می نشینم. حالا دیگر تکان خوردنش شانه های مرا حرکت می دهد. زیر موهای دستش یک دایره کوچک سوختگی درست شبیه یکی خودم پنهان شده است. سیگاری بر می دارد خوب براندازش می کند و بعد روشنش می کند.  بدون هیچ مقاومتی سیگار  را از لای انگشتش بر می دارم؛ سرم را می چسبانم به دیوار و یک پک عمیق وآنوقت خارج کردن دود از حفره های بینی ام. او مرا نگاه می کند و لبخند می زند. سیگاری دیگر از داخل بسته بر می دارد؛ کنج لبش می گذارد. به صورتم نزدیک می شود و با پک من، روشنش می کند. او هم مانند من حفره های بینی اش را بیدار می کند. سرم را روی شانه اش می گذارم و با حسی مشترک دودها را به فراموشی می سپاریم. دیگر چیزی از قسمت توتون دارش باقی نمانده، دست مرا می گیرد و در چشمانم خیره می شود؛ ته سیگار را روی دستم می گذارد و آهسته خاموشش می کند من با چشمانم می خندم. او هم قهقهه می زند و مانند کسی که یک فرد طاعونی را دیده باشد؛ شانه های مرا تنها می گذارد و صداها در وجودم کم رنگتر می شود.

شهربانو  موسی علی

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

قاب عکس سیاه روی دیوار
درون خانه می آیم . موهایم را زیر روسری پنهان می کنم . بوی عطر خاصی می آید . برایم تازگی دارد . روژ لب هایم را پاک می کنم . حواسم سر جایش نبوده است . حلقه را در می آورم . درون انگشت قلبی ام می کنم. پسرم زیر چشمی نگاهم می کند . [ کمی عجیب ] به طرف گلدانها می روم و آرام با دستهایم برگهایش را مالش می دهم و برگهای زرد شده را آرام با نوازش می چینم . کمی برگها را روی صورتم می کشم . خنده ام می گیرد ، ساقه ی گل را می گیرم .
چی شد مامان ؟
سرم را برمی گردانم . حواسم سر جایش نیست . آب می دهم . دستی روی سینه هایم می کشم ، و نفسی بیرون می دهم . بلند می شوم . به طرف آشپزخانه می روم . یکی یکی ظرفها را می شویم .
استکان چینی ! نسکافه ! تازگی ها هم نسکافه میخوری؟
حالتش تغییر می کند.دیگر نگاهم نمی کند. بوی عطر زنانه می آید.
نه!. دو استکان چینی .
استکان را بر می دارم . بو را حس می کنم. نگاهش می کنم. [ کمی عجیب] هنوز حرفی نزده ام ، به قاب عکس روی دیوارقسم می خورد، که دو استکان را خودش نوشیده است.
+ به امضاء  محمدی میثم; | 

سياه ، سفيد

 

همديگر را كه ديدند ، هوا تاريك بود . درون كافي شاپ نشستند و به هم خيره شدند .                           دختر انگشترش را درون انگشت قلبيش كرد و لبخند زد : تمام ، بله است ؟

پسر مي خواست بگويد نه ولي نگفت . عكس دختر را روي ميز گذاشت و گفت: شما مثل عكستان نيستيد .

 

 

 

با تشکر از دوستان خوزستانیم که وبلاگم را.......

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

این وبلاگ توسط هگران خوزستان هگ شد

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

پارتی

تنها آن دو نفر در سالن نشسته بودند.موهایش را از روی صورتش برداشت.انگشتهایش را درون انگشتهایش کرد.شروع به رقصیدن کردند و دور هم چرخیدند.اولی دستش را رها کرد.

با دو لیوان عرق برگشت٬ ولی دومی را ندید.به سراغ سومی رفت٬مردی خشن که زخمهای رو صورتش جا خوش کرده بود. نشانه های دومی را داد. سومی نگاهش را به چهارمی برد. جوانی خوش تیپ که شراب مینوشید گفت: آمد یک گیلاس شراب از من گرفت.

از دهان اولی پرید: خوب٬کجاست؟

چهارمی گفت: پیش آن آقا.

اولی گفت: کدام؟

چهارمی اشاره ی به سومی کرد.

اولی گفت: آها!

چهارمی گفت: چطور مگر؟

اولی سرش را پایین بالا برد. لبخند از روی لبش پرید. روبروی سومی ایستاد.

سومی خندید: پیداش نکردی٬ مهم نیس یکی دیگه.

اولی میخواست بگویید: بله٬ ولی نگفت.

سومی میخندید٬ و سیگارش را دود میکرد.

اولی با نگاه او را دنبال میکرد٬ و آخرین قطره ی عرقش را روی زمین ریخت٬ و تلو تلو خوران از سالن خارج شد.

درون پارک آن طرف سالن٬ در هوایی بارانی شب٬ چهارمی را میدید٬ که دومی را درد آغوش گرفته است

 

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

جیمز تیت
مترجم: اسدالله امرایی

جیمز تیت‌ (James Tate)، نویسنده‌ی امریکایی در سال 1943 در کانزاس سیتی درایالت میسوری به دنیا آمد. ده‌ها کتاب شعر و داستان کوتاه دارد. این داستان را هوشنگ گلشیری بسیار دوست داشت. به یاد او در وبلاگ می‌گذارم. در جایی هم گفته‌ام که همدلی را از همزبانی خوش تر می‌داشت. یادش بیدار و سبز.
 (با تشکر از اقایی باقری که این داستان را برایم فرستاد)

زیتا بعد از آن که شوهرش مرد، تصمیم گرفت پوست صورتش را بردارد. آرزویی که همه‌ي عمر حسرتش را داشت. وسط عمل فشار خونش کاهش یافت و مجبور شدند عمل را متوقف کنند. وقتی سعی کرد در آن سفر اندوهبار به خانه کمربند ایمنی‌اش را ببندد، شانه‌اش را از دست داد. او را که به بیمارستان رساندند، متوجه شدند که سرطان تمام بازوی او را گرفته و به همه جا ریشه دوانده است. بعد پرتودرمانی شروع شد.حالا زیتا توی آرایشگاه می‌نشیند، موی سرش ریخته و گریه می‌کند و گریه می‌کند.
مادرم این حرف‌ها را پشت تلفن می‌گوید. می‌گویم: مادر زیتا کیه؟
مادرم می‌گوید: زیتا منم. تمام زندگی‌ام زیتا بوده‌ام، تاس و گریان. آن وقت تو که پسرم هستی و باید مرا بهتر از هرکسی بشناسی، خیال می‌کنی من فقط مادرت هستم.
گریه می‌کنم و می‌گویم: مادر من در حال مرگ هستم

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

 

هیچکدام نمی دانستند که چگونه باهم آشنا شدند.

 

دستان هم را گرفتند و آرام در چشمان هم غرق شدند.

 

لحظاتی بعد فریاد کسی پرنده های ساحلی را پرواز داد.                                                                      

                                      

                                                                   شهربانو موسی علی

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

(از ترس همسرم کتاب های عاشقانه را در قفسه سینه ام می گذارم)درhttp://www.korhani10kalimator.blogfa.com

- مینیمال یعنی چه

- ویژگی مینیمال چیست؟

- خصوصیات مینیمال چیست؟

- ایا مینیمال در ادبیات جای دارد؟

- منظور در داستان میباشد.

 وهر چه در مورد مینیمال میدانید میتوانید بگویید.

- در ضمن نظرات شما در پست بعدی قرار می گیرد.

نخستين جشنواره سراسري

(داستان کوتاهِ کوتاه) به وبلاگ زیر مراجعه نمایید

 http://www.isfmosharekat.blogfa.com/

 

 

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

دو نقطه

بعد از هفت سال...؟

میگوییم که بار اول دروغ گفتم.

و تو میگویی ناراحت نباش،

که حرف اول من هم دروغ بود.

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

 
شاخه گل قرمز
 
ببين مقصر خودتي، چقدر مي گفتم بيا با هم باشيم، نرو ، اما تو دم از رفتن مي زدي و رفتي؛
 حالا ببين منو تنها گذاشتي تا مجبور بشم هر روز با يه شاخه گل قرمز كه دوس داري سر خاكت بيام.
+ به امضاء  محمدی میثم; | 

يك نفر مثل او

-ماماني اون عروسكو ميخوام، اوني كه نگاه نمي‌كنه بهم.
- كدومش رو مامان؟
- اوني كه كنار آقاست .
- ببخشيد آقا اون عروسكو ...
- مامان همينو مي‌خوام، مي‌ذارم بالاي تختم كه هميشه ببينمش.   

 

-مامان من چراغ خواب صورتي رو ميخوام. آخه مريم چراغ خوابش صورتيه. اون كه اون گوشه است.
 -آقا ببخشيداون چراغ خواب صورتي رو، اگه مي‌شه.
- مامان چراغ خواب مريم اين‌جاش هم لامپ داره. اما همين خوبه. مامان مي‌ذارم كنار تختم كه وقتي قصه مي‌خونم روشنش كنم .
 

- مادر بيا بريم مانتو بخريم؛ آخه مانتوم قديمي شده .
- مادر من پاهام درد مي‌كنه، خودت برو. اصلا با دوستت برو.
- مادر دوستام اينجا نيستند.
- مادر من نمي‌تونم خودت برو.
- ببخشيد آقا، مانتو مشكي كه اون گوشه‌ست ... مرسي همين رو مي‌برم.

 

- مادرخيلي قشنگ دوختي مثل عروسا شدم، نه مادر؟
- مادر تو ديگه بزرگ شدي. فردا هم برات خواستگار مي‌آد .
- مادر چه‌قدر بگم مي‌خوام درسمو ادامه بدم ...
 در اتاق باز شد سرش را برگرداند، «اميد جون تويي پسرم؟»
- چيه مامان ؟
دست‌هايش لباس عروسيش را نوازش مي‌كرد.
- مامان فكراتو كردي حالا برام مي‌خري؟


+ به امضاء  محمدی میثم; | 

                                         تقدیم به دوستان در بافت وانجمن کرمان

طلاق

 

حرف هايش را كه گفت، نوشت : "انگار خدايي نيست"

نوشتم :"هست"

نقطه چيني با علامت تعجب برايم گذاشت.

نوشتم :"زندگيمان"

برايم آمد : "مهم است؟"

نوشتم : "آري"

آمد: "تمام شد."

نوشتم: " به همان خدايي كه مي گويي"

صورتك خنده را برايم فرستاد.

نوشتم : "دخترمان؟"

چند لحظه چيزي نيامد؛ تكرار كردم : "پس دخترمان."

آمد: "دادگاه"

نوشتم :" گناه دارد خدا قهرش مي آيد"

علامت تعجب برايم گذاشت.

نوشتم : "جان مريم"

آمد: نه ، نه.

نوشتم:" تمام ِتمام؟"

صورتك باي را فرستاد.

نوشتم :"به همين سادگي؟"

آمد :"خدا حافظ شما"

نوشتم :"يعني چه؟"

ديگر چيزي نيامد.

 

 

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

پدر

نگاه ها به سویم می دویدند. مادرم که یادم داد بود، سرم را در خیابان پایین بیاندازم، به جلو هدایتم کرد.

روبرویش ایستادم. از نوک پاهایم تا سرم را برانداز کرد.سرم را پایین آوردم."سلام،من مریم هستم آقا "

اشک درون چشمانش سرازیر شد.

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

 

آغاز

 
تلفن دوباره زنگ زد. چشم هايش را بست و آهي كشيد.
بخشي از وجودش مي خواست به خيالات هرزه ي او تن در دهد . حلقه ي طلا را در انگشت چرخاند و به ساعت نگاه كرد. باب تا ساعت يازده به خانه نمي آمد. آهسته گوشي را برداشت گفت:" فقط يك بار. تكرار هم نمي شود."
ديويد دو وس
+ به امضاء  محمدی میثم; | 

www.minimal-story2.blogfa.com 

وبلاگ دیگرم با داستانی به روز شد.

طلاق

حرف هایش را که گفت.

 نوشت: انگار خدایی نیست.

نوشتم: هست.

نقطه چینی با علامت تعجب برایم فرستاد.

خسته شدم. صورتک بای را  فرستادم.

برایم آمد. خدا. حافظ شما.

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

دوست

بیست و هشتمین کپی از شناسنامه خود را برداشت . مثل همیشه نام و نام خانوادگی را لاک گرفت و مشخصات جدیدی نوشت . گفت این بیست و هشتمین دوستی است که دارم .

دکتر بهنام نورایی

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

 
زن مرموز
جولي بعد از چند ساعت كه با جك و جيم و باب در اتاق نشيمن تك و تنها بود بدون اينكه پولي بگيرد يا آبجو بخورد لباسش را پوشيد.هرسه به خودشان مي گفتند: "جولي براي هميشه"
جولي از در خارج شد، زنگ در زده شد، FBI ، فرمانده جولي! همشونو گرفتيم .
+ به امضاء  محمدی میثم; | 

"پل"(به پیونده روزانه" بهانه ۳ "وبلاگ مراجعه کنید)

...مي پرسم : "واقعا دوستم داريد؟"

سرش را پايين و بالا مي برد.

خنده روي لب هايم مي آيد؛ دست هايش را مي گيرم.

مي گويم :" بيايْد تا پل راه بريم"

سرش را پايين و بالا مي برد.

مي گويم :" دنياي كثيفيه ، نميذارن با هم زندگي كنيم"

سرش را پايين و بالا مي برد.

باد از پشت سرمان مي وزد ؛ برگ ها پرواز مي كنند.

مي گويم :" مي خوام برم ، دستم رو رها كنيد"

سرش را بالا و پايين مي برد.

مي پرسد :" مي خوايْد بريم اونجا؟"

سرم را پايين و بالا مي برم.

مي پرسد :" مي خوايْد تا آخر با هم باشيم؟"

سرم را پايين و بالا مي برم.

مي گويد :"خوب ، حالا با هم بپريم"

سرم را پايين و بالا مي برم.

 

 

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

انگار دوباره دیوانه شدم!

نامه را که می نویسم،می گذارم بهترین جا برای دیدنش.

با گامهای بلند می روم. صدای کلاغ می آید.لحظه ی مکث می کنم.

نظری به پایین می اندازم.لبخند رضایتم می بارد.بوی زمستان می آید.

(( انگار دوباره دیوانه شدم! )) میان آسمان وزمین می گویم.

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

مينيمال به چه درد مي خورد؟

مرد متاهلي که پا نداشت، به مردي که داشت با خودش به خانه مي برد، گفت:
((مريض است. مراعات کن.))
                                                   رضا ناظم

+ به امضاء  محمدی میثم; | 

 ابهام

 ... دل:خودش این ساعت رو قبول کرد

عقل:نمیدونم چرا نمیاد.

 دل:نکنه؟

عقل:چی؟

دل:بازم کلاس!؟

عقل:اینم خودش یه حرفیه!؟
+ به امضاء  محمدی میثم; |